شب سليس است و يكدست و باز
شمعداني ها
و صدا دار ترين شاخه فصل ماه را مي شنوند
پلكان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسيم
گوش كن جاده صدا مي زند از دور قدمهاي تو را
چشم تو زينت تاريكي نيست
پلكها را بتكان كفش به پا كن و بيا
و بيا تا جايي كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
و مزامير شب اندام تو را مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند
پارسايي است در آن جا كه تو را خواهد گفت
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است

رستني ها کم نيست ،من و تو کم بوديم ،
خشک و پژمرده و تا روي زمين خم بوديم .
گفتني ها کم نيست،من و تو کم گفتيم،
مثل هذيان دم مرگ از آغاز چنين درهم و برهم گفتيم .
ديدني ها کم نيست،من و تو کم ديديم
بي سبب از پاييز جاي ميلاد اقاقي ها را پرسيديم .
چيدني ها کم نيست،من و تو کم چيديم ،
وقت گل دادن عشق روي دار قالي ، بي سبب حتي پرتاب گل سرخي را ترسيديم .
خواندني ها کم نيست،من و تو کم خوانديم،
من و تو ساده ترين شکل سرودن را در معبر باد ، با دهاني بسته وامانديم .
من و تو ، خم نه و ، در هم نه و ، کم هم نه ، که مي بايد با هم باشيم .
من و تو حق داريم در شب اين جنبش نبض آدم باشيم .
من و تو حق داريم که به اندازه ما هم شده با هم باشيم .
گفتني ها کم نيست …

يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني
بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني
گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني
من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني
ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني
گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني

گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم
يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟
گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم

ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي
در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را
وقتی دیدارها می میرند
خاطره ها شکفتن آغاز می کنند
عطر هر خاطره
یاد آور بودنی است که از دست رفته
بی آنکه بخواهیم یا آرزویش را داشته باشیم

نیمه شب اواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای اغاز کردیم در خیال
دل به یاد اورد ایام وصال

از دشمنی تا دوستی یک لبخند
از جدایی تا پیوند یک قدم
از عداوت تا صمیمیت یک گذشت
از شکست تا پیروزی یک شهامت
از عقب گرد تا جهش یک جرات
از صلح تا جنگ یک جرقه

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم،
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس،
تورا ازبین گلهایی که درتنهایی ام روییدبا حسرت جداکردم،
و تو در پاسخ آبی ترین موج تنهایی دلم گفتی:
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی،
و من تنها برای دیدن آن چشم،تو رادر دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم.
همین بود آخرین حرفت و من بعد ازعبور تلخ وغمگینت،حریم چشمهایم را
به روی اشکی ازجنس غروب ساکت ونارنجی خورشید وا کردم،
وتو بی آنکه به فکرغربت چشمان من باشی،نمی دانم کجا؟تا کی؟برای چه؟ولی رفتی و
بعداز رفتنت یک قلب رویایی ترک برداشت،
وبعداز رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد،
بعدازرفتنت آسمان چشمهایم خیس باران بود،
وبعداز این همه طوفان وهم و پرسش و تردید،کسی ازپشت پنجره آرام وزیبا گفت:
تو هم درپاسخ این بی وفاییها بگو:
در راه عشق وانتخاب آن خطا کردم،
ومن درحالتی ما بین عشق واشک وحسرت و تردید،
کنارانتظاری که بدون پاسخ و سرد است،
مانده ام تنها ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل،
میان غصه ای از جنس کوچک یک ابر نمی دانم چرا؟
برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.


